در تمام عمر همواره به یک سو نگاه کردم
فقط به خورشید عشق ورزیدم
و ماه را در اغوش گرفتم
آری ماه معشوقه من بود
و اما انروز که تو آمدی
نگاهم از غروب گرفته شدی و به طلوع چشمان تو دلبست
و تنم بوی چمن تازه گرفت
و در شب هنگام ماه عاشق رخ خویش را
بر اشکی که لرزان از ترس عشق روی گونه ام بود
نظاره می کرد
آری من نیز چو ماه عاشق شده بودم
عاشق تو
و هر روز و هر شب گونه هایم را به لطف گرمای شبنم عشق سرخ کردام
سینه ام به عشق آکنده بود
و قلبم از غمش می سوخت
و درونم طوفانی بر پا بود
هر لحظه هر دم تو را می خواندم
و تو هر بار مرا می راندی
و هر بار که مرا می راندی بیشتر بر تو عاشق بودام
من در تاریکی چشمان تو به مقصد رسیدم
راه بازگشت را گم کردام
و در تاریکی چشمان تو زیستم
(خودم نوشته ام البته سالها پیش همون وقتها که حسابی عاشق بودم)